تبليغاتX
دست نوشته های یک دیوانه نیمه جان

دست نوشته های یک دیوانه نیمه جان

جايي مثل همینجا...

سه پاره ای برای جنگ...

سلام به همه عزیزان و دوستای گلم... خیلی وقته که نتونستم وبلاگ رو آپ کنم... ولی از این به بعد بیشتر بهش می رسم...

این سه پاره رو برای جنگ نوشتم... هر جنگی که خانمان یه عده آدم بی گناه رو برانداز می کنه... و خون آدمای بی گناه رو می ریزه...

این شما و این هم این سه پاره نسبتا کوتاه...:




آسمان خون می بارد!

و کرکس مردار خوار...

ثانیه را نشخوار می کند...

تا کودکی... دور از پستان مادرش... بمیرد...

و غذایی شود تازه ی تازه...

و تو... که از گریه کودک... عکس می گیری!

آسمان خون می بارد!




دهانت صدا ندارد...

دستانت سرد سرد...

سینه ات دیگر شیر فواره نمی کند!

زبان من خشک شده!

و سربازی که با علامت صلح بر تن... مرا از آغوشت می برد...!





مادربزرگم همیشه می گفت: جنگ چیز خیلی بدی ست...

و من فقط تصویری به یاد دارم...

از او... از خانه مان... از اتاق کوچکم...

و ناگهان... صدایی کشیده و بلند...

و یک صدای بلند تر...

و دود و خاک و خون...

خبرنگار دوباره می پرسد: نظر شما در باره جنگ چیست؟...

مادربزرگم همیشه می گفت: جنگ چیز خیلی بدی ست...!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط علي  | 

مادرم... همه وجودم...

این نوشته رو تقدیم می کنم به همه مادرانی که خاک... فاصله بین

روی ماهشون و ماست...


رو به رویت می نشینم... و نگاهت... سلامم می کند...

خم می شوم که روی ماهت را ببوسم...

می خندی... و من شرمگین... تکیه می دهم...

از هزاران جای رفته و نرفته ام می گویم و تو که همه را می دانی...

باز هم متعجب... مرا می نگری... که مشتاق شوم که مشتاقی...

و می گویم و ساعتم... تیک تاک رفتن می زند و به دیوار می کوبمش...

باز هم نگاهت می کنم... آه که نگاهت بوی خواب می دهد...

مرا به خواب می برد...

و به رویا... تو را می بینم که مرا سخت در آغوش داری...

و سینه ات را به دهانم می گذاری... و من با هر جرعه اش...

رشد می کنم... و می رسم به همین جا...

و ناگاه می پرم... و هنوز تو با چشمان مهربانت... نگاهم می کنی...

خم می شوم که ببوسمت... و لبم... به شیشه عکست می خورد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط علي  | 

آدم و حوا 2

چراغ قرمر می شود...

رو به روی من ایستاده...

بالاپوشش از حریر و پائین تنش... هیچ!

شال قرمزش میان موهایش گم شده...

چشم بندش از شیشه ست و ...

سینه بندش هم!

قدم زنان... تا میان جاده می آید...

نگاهش به من...

به سمتش می روم...

خم می شوم که ببوسمش...

لبانش رنگ شرم می شود و...

سینه اش بوی سیب می گیرد...

دست به پیراهنش می برم...

و ناگاه همه لباس هایم رنگ خاک می شوند...

چراغ قرمز می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط علي  | 

آدم و حوا (یا شبی میان مستی و خواب)

سلام به همه دوستان عزیز مثل جانم...

از طرف خودم و سایه هایم... بهترین آرزو ها رو برای همه تون دارم...

این پست... اولین پستیه که خودم احساس عجیبی نسبت بهش دارم...

هیچوقت این قدر توی یه نوشته... این قدر بالا نرفتم... اسم شعر هم با همین بالا رفتن هام ارتباط داره...

معطلتون نمی کنم... این تراوشات ذهن شلوغ من... و این هم چشم های شما...


عریانم

با گلی میان دست های از کمر تا شده ام

موی من سفید و موی تو سیاه

زیر آسمانی از آبی و زرد

کفش های ثانیه به پایمان

اشک های آسمان... در میان راهمان

آسمان بارانی ست

آسمان آبی و گر گرفته است

زیر سایه درخت خاطره

تک تماس جفت پایی روی گل...

رو به روی من توئی... ماه ِ ماه

و این منم... از ستاره سنگ تر...

از زلالی... آب چاه

بوسه ام می آید

یک نفر فریاد زد: چتر را جمع کنم... و تو را سخت در آغوش کشم

صدا صدای داد توست

دست می کنم هوا

سومین بال کلاغ خوش خبر را می کنم

می برم میان باغ خواب چالش می کنم

رنگ دیوار زمانم رنگ باران می شود

سایه ام روی زمین

از میان سایه ام آتش بلند می شود

شکل جام می شوم

می دوی میان من... می کشم میان خود

دسته را کج می کنم... گیره اش را نرم پائین می دهم

چتر جمع می شود

خیس می شوم

شکل من روی زمین

آتش میانه اش از دل زبانه می کشد

آسمان صاف بالای سرم می بارد و فقط مرا تر می کند

گوشه بالای گوشه ی چپت

رنگ نم گرفته است

آجرش مرغوب نیست!

نور را کم می کنم

شکل تو روی زمین

از میان سایه ات باران عبور می کند

و مسیر رو به رو... سمت پائین می رود

تخت خوابم خشک شد!

و ترانه ای که با هم خواندیم... تا خدا ادامه داشت

و درست... در سه پیچ آخر مسیر صاف رو به رو

روی سنگ فرش آبی نم خورده...

عریانی

با نگاهت که به دنبال دو دست بسته من چه هوار می کشد!

گل  ِ در میان دستم از کمر تا شده است

چتر بالای سرت صدای آب می دهد!

و هنوز.... تو رو به روی من

موی تو سیاه و موی من سیاه

چشم تو میان مشت خیس من

چشم من... میان چاک سینه ات!

پای تو میان راه... پای من میان راه

راه تو به سمت کوی انتظار

راه من

سوی لکنت تمام عاشقانه ام...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط علي  | 

3 پاره

سلام به همه دوستانم...

این پست شامل ۳تا از آخرین نیم نوشته های منه.... (کوتاه نوشته)

باز هم هرکاری می کنم توش یه موارد شخصی وارد میشه...

امیدوارم تو این سال جدید بتونم به این مشکلم هم غلبه کنم...

و امیدوارم سال خوش و خوب و با برکتی برای همه تون باشه....



هر وقت که می آیی
تندیسی از بلور، جانم را احاطه می کند
سایه ات به دیوار کاهگلی خانه همسایه می افتد
پنجره بوی ریویرا میگیرد
و تو می مانی
تا ثانیه ای قبل از رسیدنم
تا می رسم...شب می شود
نور می رود، و سایه هم
ولی تو می مانی
میان قاب پنجره
نشسته ای و مرا نگاه می کنی
انگار نه انگار که مرده ای!




فریاد نزن
اگر خواهان مرگ منی
فقط برو
زیر سایه درخت سیب باغچه تان بخواب و بگو:
سیبی نمی افتد


دفتر خاطرات روزانه ام پر است از نام تو
از میم تا آخرت!
و هر برگ را که تا می زنم
از میانش تو بیرون می افتی
دفتر خاطرات روزانه ات پر است از نام من
از عین تا آخرم!
و بعد از آن
فقط یک جمله است:
دیگر چشم دیدنت را ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط علي  | 

سال نو...

سال جدید.... سال زیبایی خواهد بود... باور کن...

چه تنها باشی... چه با یارت...

چه عاشق باشی... چه متنفر...

چه قاتل باشی... چه مقتول...

چه آدم باشی... یا نباشی...

چه من باشم... چه تو باشی...

فقط... هر کس که این پست رو میخونه... یه فاتحه بخونه...

امسال سال غمگینیه واسه من... چون سالم میشه گفت با یه جدایی ابدی تمام شد...

بعضی وقتا دلم میگیره... ولی بعدش میگم که اون از دست راحت شد... الان جاش راحته... شاید با من عذاب می کشید...

نمیدونم...

فقط... دعا کنید که تو سال جدید... من ... دیگه من نباشم...

همه تون رو دوست دارم...

به امید خدایی که خیلی دلم میخواد ببینمش...

راستی... جمعه عروسی داداشمه... همه تون دعوتین... هر کی آدرس خواسه بگه... بخدا آدرس میدم هر کسی خواست بیاد... فقط بگم ها... خرمشهره...

باشد که در غم ها و شادی ها... شریک داشته باشیم....

تا بزودی های زود...

سعی کنید پیر نشید...

فعلا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط علي  | 

ملات كاري خاطرات!

نگاه آجری ات را به ملات غربت زده ای...
و تا آخرین طبقه نگاهم پرتابش می کنی...
که بفهمانی ام... که نشناخته ای...
که نشناسمت...
!البته... نگاهت کمی خواهش دارد
همه تو را میبینند...
که با این لباس جدید...
شبیه ماری آنتوانت شده ای...
و من فقط تو را میبینم...
که چقدر آجری به سرخ می آید!...
سنگریزه بر سرم آوار می شود...
تو هستی... و نیستی...
و زنی که روبروی من است...
در آینه...
کنار من...
و لباسی به تن ندارد...
گویی که کمی پیش هم کنار من بوده...!
تندیسی از گل به سینه دارد...
شرابی از خون به چشم...
و مسیری از گندم بیروتی به سر...
و تو...آن قدر مغروری...
که هر مردی که می بیندت...
خوابش می گیرد!...
ته مانده نگاهت را هنوز دارم...
اینجاست...
می بینی؟؟
درست در جیب کتم!
یادت هست...
و حال... که از آن ته مانده...
حتی نیمش هم نمانده...
و هنوز که هنوز است و... خواهش داری...
مسیرم را کج کرده ام...
می روم...
تو بمان با خودت...
آينه ات را به من قرض بده...
تا امشب هم تنها نخوابم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط علي  | 

لحظه ای از یک روز دانشگاهی...

تا که می بینمش
دور دنیا به تدریج کم میشود
در یک ثانیه... می ایستد
به من میرسد...
سری به نشان سلام تکان میدهد
یک سلام خشک و خالی
و سلسله جبال وجودم با همکاری تمام رگ ها و درزهای تنم!
همه تلاش خود را میکنند
تا من جواب سلامش را بدهم
یک سلام خشک و خالی...
و همین یک کلمه برای دستم کافیست
که در اوج تابستان هم
مانند پرنده ای افتاده روی یخ پایین لانه اش
بلرزد و او فقط نگاهم میکند...
مبهوت...
که این دیوانه است یا عاقل؟
بیمار است یا سالم؟
یا...
همین یک سوال برای چشمانم کافیست
که دیگر چیزی را نبیند
و کسی را...غیر از او
و او هنوز پرسشگرانه نگاهم میکند...
همین پرسش کافیست برای قدم هایم... که لحظه به لحظه سست تر شوند
و دیگر جلو نروند... حتی یک قدم... حتی نزدیکتر به او...
و او همچنان نگاهم میکند
و من از میان لکنت هزاران حرفی که آماده کرده بودم که بگویم و نشد...
فقط می پرسم:
امتحانت چطور بود؟!
و او شاد از این که امتحان... آسان بوده...
به آسانی قتل من... به دست چشمانش!
و این شادی، هم چشمانش را کم سو کرده... هم گوشش را کم شنید...
که نمی شنود
صدای انواع سازهای کوبه ای را از ضلع سمت چپ نیمه بالای تنم...
و ناگاه که دیرش میشود...
باید برود...
لکنت من هم که خوب نمی شود...
حداقل تا زمانی که او ایستاده!
خداحافظ... یک وداع خشک و خالی...
و دوباره همه چیز... از اول
راستی... امتحان بعدیت چه ساعتی ست؟!
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط علي  | 

گردشی میان عبادتگاه!

اولا از همه دوستان پوزش می طلبییییییییییم به دلیل یک سری موارد اروتیک وارده در این پست... (اروتیک = ج ن س ی)

ثانیا این شعر یه مورد شخصی داره... هر کس تونست حدسش بزنه... جایزه نداره ولی خوب چشم و هوش خودشو محک زده دیگه...

مرسی...

و این هم پست امروز...

 

تخت خوابم هنوز سرخ مانده...
سرخ سرخ...
میان این 4 دیواری که آینه هایش هم...
نام تو را فریاد می زنند...
و این ته مانده باقی در جیب فکرم...
که از مقداری از تو و ... بوسه ای از من... پر شده است...
عقربه های چشمانم... جز ماه و سین و یک آی بی کلاه...
حرفی ندارند که بزنند...
تخت خوابم هنوز سرخ است...
و هر لحظه ای که طی می شود و... انگار...
تو در من بیشتر می شوی...
سقف ساختمان 1364 طبقه آرزوهایم...
به دنبال وامی ست که قولش را داده بودی...
که تمام شود و... به بهره برداری برسد!
تخت خوابم هنوز سرخ است...
سرخ از بلوغ جسمت میان باران شبانه اتاق من...
و بوسه بازی باکره گی تو... و شکار تصادف کرده با شیشه جلوی تن من...
گرم ترین زمان دنیا... محو آتش عبادت گاه موهای تو...
وقتی که بر سینه من باز باز می شد...
و تسبیح چوبی ام.... که ملعبه دست کودکی ات می شد و من...
به دنبال زنانگی ات... همه تخت را می گشتم...
آنقدر که آخرین بوسه ها را از لباسهایت می گرفتم...
درست پایین عبادتگاه!...
و تا که به آخر می رسیم...
و لحظه ناگاه... که می روی... هوا می شوی...
و تجمع غلیظ دود بالای سرم...
نفسم به شماره می افتد...
و ساعتم را نگاه می کنم...
آه... امشب هم نخوابیدم...
و این جشن نا تمام... میان من و...
دفتر شعرم و...این همه کلمات...

می آیی بخوابیم؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط علي  | 

همین نزدیکی ها...

صدای سکوت می دهی...
وقتی از میان این همه سر
از لبهای دور دوختت
هیچ هواری بیرون نمی جهد
سر به زیر داری و مرا فقط نگاه می کنی...
شکل خاک شده ای...
و آبی که به خاک میدهی...
رنگ گل می شوی...
و کمی شبیه آدمیزاد!
تکان که می خوری...
من هم انگار سر می خورم
میان مخلوط فسيل دوست 8 ساله ام، و مادر تو!
كه مرا در بر می گیرند... آنقدر تنم را بوسه می زنند
که خیس می شوم!
جنس باد می شوم
و در مسیر همين نزديكي ها قدم میزنم
تا کجا رفته اي...
نمیدانم...
كه فقط صدایت می آید دیگر... از همين نزديكي ها...
بس که دور شدی... نزدیک ترین...!
و شاخه گلی که نگه میدارم
شايد...
می دانم که می آیی
بوی كافور می دهی
وقتی از میان این همه سر...
تو پیش از همه
قصد به رفتن می کنی...
و من می مانم...
تا فردا
شاید هم نمی دانم
که می آیی
یا نه...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط علي  | 

سفر به آنطرف!

سردی تکرار عمر
بر دلم سنگین است
زندگی از سر شوق
بر من محو تماشای صدا
مثل ضرب سنگ بر تیشه آتش خورده
ضرب تکرارین است
سبدی دارم من
پر ز بوسه های شاد
پر ز آغوش مجاور در باد
از میان بوسه ها و شکوه ها
بر من محو تماشای صدا
چشمکی از ته دل
تیر زهراگین است
چشم دل پر شده است
از صدا های مدام
از کنایه های باد
بر سر سکوت آخرین درخت
از میان برگ های ریخته
خش خش ثانیه ها
مرگ بر بالین است
آن طرف
سمت عاشقانه ها
آن طرف که شمع ها و عاشقان
دل به دست یک دگر می بندند
آسمان روشن و شاد
این طرف
آسمان سیاه و غم گرفته است
من و شعر و همه کودکی ام
پا به پای بال باد
به مسیر عاشقانه های آن طرف سکوت کرده می رویم
شاید این سکوت عاشقانه ها
بر تمام اشک ها و ضجه ها
مهر یک تائید است. . .
شاید این نگاه پشت پنجره
شاید این مسیر خشک و ساده و بی انتها
سمت خانه دل است
آن طرف... سمت شمال...
آنطرفترش به غرب...
جای پای رفته ای می بینم و
روی آن مزار گل باران شده
لحظه ای درنگ می کنم
بر تکان تکان آخرین سقوط برگ خشک
لحظه ای درنگ می کنم
زیر پا می ماند و
خش خشی نمی کند
بوسه ای از آن سبد نثار جانش می کنم
و می روم
به آن طرف
آنجا که آسمانش
اندکی روشن تر
اندکی آبی تر
اندکی صاف تر و
اندکی تنها تر
شاید این چشمک تک ستاره مانده به راه
عشق باشد شاید
شاید این مدام در مدام من
انتهایش باشد. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط علي  | 

باران مي بارد....

باران كه مي بارد...

به ياد انعكاس مدام صدايي ديرين...

در سكوت خيال بافي هاي شعرانه ام...مي نشينم و... به اشكهاي آسمان گوش ميدهم...

بارش قطراتش... صداي پاي آب است در ميان خاطراتم...

گردشي شبانه ميان ترانه عاشقانه ام...

و اين دل غمگين من...

چه صدا ها كه ميان باد است...

واي... چقدر اين باران شور است....

نمك گير خيلي چشم شده است انگار...

هر رعدي كه ميزند... برق چشمي خيس را مي آورد و... بوسه دو ابر همرنگ به هم را...

شايد هم غير همرنگ...

از اين پايين چيزي معلوم نيست!

باران كه مي بارد...

به ياد انعكاس مدام صدايي ديرين...

در سكوت خيال بافي هاي شعرانه ام... بنشين...

و گوش كن...

خوب خوب خوب...

از اين همه اشك كه ميبيني...

فقط...

يكي مال چشم باز مانده من است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط علي  | 

معشوقه ابدي من...

چه بسیار است حرف از روی معشوقم
چه سان گویند از احوال معشوقم
چه سال است او چه رنگ است او
چه پوشیدست امشب او
قمر در آسمان زیباست یا چشمان معشوقم
در این کجراه بی پایان به ناگه سر بزد بر من
و بر شب مردگان سازی بزد با اشک معشوقم
از او بی بوسه و آغوش من ساکر تر از مستم
ببین خنجر به پهلویم نشسته ناز معشوقم
به زیبایی سر از هر اختر و تابنده چون ماه و
به بلندی به سان سایه تاک است معشوقم
لبان فارقش آسایش و آرامش جسمم
کند محو آن همه دردم سرانگشتان معشوقم
مرا در برگرفت و سر زدم من بانگ آزادی
ستم بر من کند تا من ببارم اشک معشوقم
نمی دانم خداوندم نمیدانم که در بندم
به هر لحظه ببویم یادش اندر ذهن معشوقم
مرا چون کودکی معصوم در خواب شبانگاهی
ببردم آن زمان دیدم سیه زلفان معشوقم
تحیر در زمان کردم که شاید باز در یابم
چگونه آسمان بگشاد در افتاد معشوقم
به معبودم کنم نجوا به هر لحظه به هر انفس
به ابرت گو رساند تا سلامم را به معشوقم
کلام دیگری هرگز ندارد بهر من منت
چنین تنها بگویم راز دل با یاد معشوقم
خداوندا رسان روزی که بینم روی چون ماهش
نفس آخر نیاید گر نبوسم روی معشوقم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط علي  | 

5 شنبه

می نویسم به اولین و آخرین کسم.. سلامم..عشقم... و بهترین ارزو ها را
صبحت بخیر...اگر آنجا صبح است...
شب بخیر اگر آنجا شب است...
من آنم که سوخته درد هاست من آن کسم که دیوانه خاطرات است...
عزیز جان بی جانم... دیگر خسته ام... حتی از خسته بودن
به "عزیزم" نیاز دارم... در این دنیا.... عزیزم از من به من نزدیکتر...
چرا از دهانت چیزی نمی شنوم؟؟
آخرین خبر... در درگاه خاطرات... تنها پای می گذارم
بر عکس تو... یاد تو... تا صبح می گریم....
نوازش دست توست که در یادم است...
روحم را می نوازد اینبار...
تازه دلیل اشک هایم را فهمیدم...
عزیزم از من به من نزدیکتر...
چرا از دهانت چیزی نمی شنوم؟؟
من... نیستم...
همین دلیل بس است...
اشکهایم... خاکم را تر میکند و اشکهایت... سنگ قبرم را...
و می روی...
و می مانم...
تا پنجشنبه دیگر...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط علي  | 

من گذشته امضا...


میان آب...

آخرین تلاش و دست و پای من...

صدای تو...

تا به مغز استخوان رسوخ می كند...

و من... از میان هوای باقی مانده در ذهنم...

تو را می سرایم.

از میان برگ برگ سرخ و زرد و خسته رویای نیمه جان شب...

می نویسم با دو دست خوابناك خود... كتابی از برگ سكوت و مشق فریاد...

با یاد تو...

فواره آخرین بوسه میدان استانبول...

و خون من...

از میان بند بند جسم شرمناك تو در عبور...

روز در میان ما حصار بودن می شكافت و شب...

از میان قلب ما نگاه تك ستاره خزیده بر دامان خود را می درید...

آرامشی عجیب... از میان دو لب بسته...

به عمق عمیق ترین حفره های دلم نفوذ می كند...

نگاهت را مثال آخرین حادثه ایستگاه قطار... می دزدی و می روی...

میان آب...

آخرین حضور تو...در میان  آخرین تلاش و دست و پای من...

آخرین نگاه تو...

و هرم آخرین نفس...

و باد... كه می برد ما را دوباره...

هركدام را به یك دیار...

مرا به آسمان...

تو را به خواب...

تمام.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط علي  |