سلام به همه دوستان عزیز مثل جانم...
از طرف خودم و سایه هایم... بهترین آرزو ها رو برای همه تون دارم...
این پست... اولین پستیه که خودم احساس عجیبی نسبت بهش دارم...
هیچوقت این قدر توی یه نوشته... این قدر بالا نرفتم... اسم شعر هم با همین بالا رفتن هام ارتباط داره...
معطلتون نمی کنم... این تراوشات ذهن شلوغ من... و این هم چشم های شما...
عریانم
با گلی میان دست های از کمر تا شده ام
موی من سفید و موی تو سیاه
زیر آسمانی از آبی و زرد
کفش های ثانیه به پایمان
اشک های آسمان... در میان راهمان
آسمان بارانی ست
آسمان آبی و گر گرفته است
زیر سایه درخت خاطره
تک تماس جفت پایی روی گل...
رو به روی من توئی... ماه ِ ماه
و این منم... از ستاره سنگ تر...
از زلالی... آب چاه
بوسه ام می آید
یک نفر فریاد زد: چتر را جمع کنم... و تو را سخت در آغوش کشم
صدا صدای داد توست
دست می کنم هوا
سومین بال کلاغ خوش خبر را می کنم
می برم میان باغ خواب چالش می کنم
رنگ دیوار زمانم رنگ باران می شود
سایه ام روی زمین
از میان سایه ام آتش بلند می شود
شکل جام می شوم
می دوی میان من... می کشم میان خود
دسته را کج می کنم... گیره اش را نرم پائین می دهم
چتر جمع می شود
خیس می شوم
شکل من روی زمین
آتش میانه اش از دل زبانه می کشد
آسمان صاف بالای سرم می بارد و فقط مرا تر می کند
گوشه بالای گوشه ی چپت
رنگ نم گرفته است
آجرش مرغوب نیست!
نور را کم می کنم
شکل تو روی زمین
از میان سایه ات باران عبور می کند
و مسیر رو به رو... سمت پائین می رود
تخت خوابم خشک شد!
و ترانه ای که با هم خواندیم... تا خدا ادامه داشت
و درست... در سه پیچ آخر مسیر صاف رو به رو
روی سنگ فرش آبی نم خورده...
عریانی
با نگاهت که به دنبال دو دست بسته من چه هوار می کشد!
گل ِ در میان دستم از کمر تا شده است
چتر بالای سرت صدای آب می دهد!
و هنوز.... تو رو به روی من
موی تو سیاه و موی من سیاه
چشم تو میان مشت خیس من
چشم من... میان چاک سینه ات!
پای تو میان راه... پای من میان راه
راه تو به سمت کوی انتظار
راه من
سوی لکنت تمام عاشقانه ام...